تبليغاتX
به زاده گاهم باز خواهم گشت


به زاده گاهم باز خواهم گشت

افغانستان آریانای کهن

غربت یعنی عزیزانی که رفته‌اند توی قاب‌های عکسِ روی میز و دیوار. یعنی خنده‌های قاب شده، چشمان آشنای خاک گرفته زیر شیشه قاب عکس. غربت یعنی حضور نداشتن در تمام عکس‌های دست جمعی ارسالی از آنور آب. یعنی تبعید. یعنی از دور نگاه کردن و دسترسی نداشتن. غربت یعنی حسرت.

غربت یعنی لم دادن به تکیه‌گاه نرم صندلی و ساعت‌ها فکر، ساعت‌ها آه، ساعت‌ها خیره ماندن به جایی دور حوالی افق. غربت یعنی در ماگِ خوش دست چای خوردن و شخم زدن خاطرات. آن هم نه با بیل معمولی، با بیل مکانیکی از بیخ و بن. غربت یعنی مهم شدن همه چیزهایی که روزگاری اهمیتی نداشتند. یعنی به یاد آوردن معنای وطن، خانه، تعلق. یعنی به یاد آوردن هر حرف، هر نگاه، هر مکث، هر قدم. 

غربت یعنی بزرگ شدن، پیر شدن زود رس. یعنی در آینه تارهای سفید موها را شمردن. یعنی گذر زمان به سرعت برق، به سرعت باد. یعنی تهی شدن نگاه از هر خواسته. غربت یعنی بیست سال که در بر هم زدن دو پلک گذشت.

غربت یعنی با اُهن و تُلپ و یال و کوپال آمدن و مثل روباهِ قشو کرده شدن، در یک سال یا کمتر. یعنی خوابیدن فیس و باد هر چقدر هم که زیاد بوده باشد. یعنی مسطح شدن، با خاک یکسان شدن، نابود شدن، فنا شدن.

غربت یعنی زیاد شدن نوبرانه‌ها. یعنی نوبرانه شدن نان سنگک و هر نوع نان از جایی به نام نانوایی. یعنی تنگ شدن دل برای تمام نانوا‌ها و خمیر گیرها و شاگردهای نانوایی. غربت یعنی آب دهان قورت دادن از راه دور و دم نزدن. غربت یعنی تحمل، یعنی صبوری، یعنی ایوب شدن.

غربت یعنی انتظار. انتظار برای دیدن، دیده شدن، بوسیدن، بوسیده شدن. غربت یعنی خواستن و نرسیدن و ساختن و ساختن و ساختن.

غربت یعنی فراموش کردن رویا‌ها، آرزوها. یعنی بی افسانه شدن چشم‌ها. غربت یعنی فاجعه در حد طوفان کاترینا برای رابطه‌های انسانی.

….

القصه…غربت خیلی پدر سگ است.

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 1:9 توسط m.z| |

سلام ...........

سلام به  همه فرزندان آریانای کهن .سلام  به قلب شکسته سرزمینم...سلام به همه اونای که در غربت اند.بهترین شاد باش ها تقدیم به شما بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا{ع}

هرکجاسلطان بود دورش سپاه و لشکر است،
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است
با خبر باشید چشم انتظاران ظهور،
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است

 

امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است

آقا گداتو پس نزن اونكه فقط مي خواد يه چيز/ عمري كبوترت شدم يه بار برام گندم بريز 

رضاجان عمريست كه گوشه نشين محبتم

اين گوشه را به وسعت دنيا نميدهم يا امام الرئوف . . .

گمشده بودم ، غرق در كثافت شهر، آمدي از نورم كردي ، دستگير بي دستي ام شدي!

روي شانه هاي ضريحت گريستم و دخيل پنجره فولادت ، طلايم كرد، حالا ياريم كن كه تا

عطر معرفتت را دريابم

خدايا بحق اين امام همام، شادي و سرور واقعي و دائمي را

در دلهاي ما برقرار ساز/آم

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 0:43 توسط m.z| |

از من بشنوید : اگر میخواهید از وطن دور شوید و برای گردش
در سرزمینهای دور دست آواره ی کوه و بیابان گردید ، یار خود
را همراه ببرید ، نمیدانید تنهائی در غربت چه دشوار است
شما ، شاخه های تیره ی درختان که اینطور خیره خیره به من
مینگرند ، از شیرینی روزهای گذشته ی من چه خبر دارید ؟
چه میدانید که در پشت آن کوه ها وطن من چقدر، چقدر از من دور
شده است
اوه ! بهتر است دیگر یاد وطن نکنم و تنها به ستاره ها بنگرم. بهمان
ستارگانی بنگرم که پیش ازین ، در آن شبها که بدیدار یارم میرفتم
در آسمان بمن مینگریستندو چشمک میزدند . تو هم ای بلبل ، آواز
بخوان ، زیرا آواز تو مرا بیاد آن ساعاتی میاندازد که در کنار پنجره ی
دلدارم نغمه سرائی میکردی
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 22:0 توسط m.z| |

احساس مي کنم اينجا قدري هوا کم است
اينجا براي کسي که بزرگ است جا کم است


تا بوي نان و سکه در اين شهر پر شده است
اينجا براي خوردن غم تو اشتها کم است


اينجا اگرچه لاف عاشقي از حد گذشته است
آري بدان عزيز عاشق بي ادعا کم است


احساس غربت اگر مي کني هيچ عجيب نيست
اينجا غريبه زياد است ولي آشنا کم است
دل خوش مکن تو بر تبسم و لبخند مردمش
اينجا سلام هاي بي طمع و بي ريا کم است


در نيمه شب همه آرام خواب ولي بهر ديدنت
يا اينکه نيست ديده ي بيدار يا کم است

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 23:37 توسط m.z| |



همه چیز با عشق آغاز می شود، زنده گی با عشق، مرگ با عشق، انسان با عشق و حتی وطن با عشق آغاز می شود؛ آن گاه است که وطن برای انسان معنا پیدا می کند، هرچند زمینیان همه باهم برادراند زیرا همه فرزندان آدم و حوایند اما بازهم هر پرنده به جنگل خویش می نازد. افغانستانی ها نیز از نسل آدم اند و مادرشان حوا است اما با یک تفاوت از دیگر آدم ها که در محدوده افغانستان تولد شده اند، به عشق این وطن زنده گی و افتخار می کنند.
وقتی آغاز می شود که: «وطن عشق تو افتخارم، وطن در رهت جان نثارم...» آدم می خواهد تا ابد افغانستانی باشد حتا در میان تمام بدبختی هایی که برای ما ساخته اند یا برای خود ساخته‎ایم. زنده گی در وطن در کنار تمام بدبختی ها می ارزد؛ می ارزد آدم عاشق وطن اش باشد و برای وطن اش کار کند. دل آدم می خواهد به تمام این جایی ها عشق بورزد و روزی تمام اقوام این محدوده را به یک مهمانی عجیب دعوت کند و در کنارهم بدون هیچ مشکلی از سفره عشق و برادری غذا صرف کند. دل آدم می خواهد عاشق تک تک این مردم باشد و روی همه شان را ببوسد.
دل آدم می خواهد تمام دار و ندار خویش را با این مردم قسمت کند، تا هیچ کسی شب گرسنه نخوابد تا همه باهم بخندند تا همه باهم در روزگاری که باید سرنوشت را ساخت سهیم شوند. دل آدم می خواهد به این هایی که عشق وطن افتخارشان است نامه بنویسد، بنویسد از عشق از دوری از دل تنگی از فراق و از دوست داشتن.
دل آدم می خواهد بنویسد که سلام هموطنان عزیز من! سلام ای آنانی که عشق وطن افتخار شماست و عشق شما افتخار من! سلام ای آن هایی که بی شما زنده گی مفهومی ندارد و من بی شما تنهایم و شما بی من غریب، وطن من در فراق تو به جولان گاه تبدیل می شود و بی من تو نیز در این وطن تنهایی، به اندازه ای تنهایی که حتا عشق به سراغت نمی آید، به اندازه ای تنهایی که حتا سنگ صدایت را انعکاس نمی دهد، به اندازه ای تنهایی که حتا کسی به مهمانی ات نمی آید و تو از شدت تنهایی مجبوری دست به دامن دشمنانت دراز کنی.
دل آدم می خواهد که روی یک ورق بنویسد «غرور» و غرور یعنی عشق به وطن و هم وطن، یعنی با دست خویش برای خود سرپناه ساختن، یعنی«دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد»، یعنی پیش جهانیان سربلند زنده گی کردن و از جیب خویش نان خوردن.
«غرور» یعنی صادقانه برای وطن و هم وطن خویش خدمت کردن، یعنی با دست خویش خوردن، به پای خویش ایستادن، با چشم خویش دیدن، با زبان خویش سخن گفتن، با مغذ خویش اندیشیدن، با گوش های خویش شنیدن و با اراده خویش تصمیم گرفتن تا بتوان گفت: «وطن عشق تو افتخارم».
«غرور» به معنای جنگ نیست، به معنای برادرکشی نیست، به معنای ضدیت نیست، به معنای تعصب نیست، به معنای برتری جویی نیست، به معنای ظلم نیست، به معنای دزدی نیست، به معنای نفاق نیست، به معنای خود را مسلمان و دیگران را کفر دانستن نیست، به معنای توهین نیست، به معنای وطن فروشی نیست، به معنای فساد نیست، به معنای خیانت نیست، به معنای تحقیر نیست و حتا به معنای ریشخند کردن نیست.
«غرور» به معنای دست به دست هم دادن است، به معنای احترام متقابل است، به معنای صداقت است، به معنای امانت است، به معنای زیر بار ظلم نرفتن است، به معنای بی شرمانه گدایی نکردن است، به معنای اتحاد است، به معنای کارکردن است، به معنای غذا به میل خود خوردن و آب به میل خود نوشیدن است، به معنای حق بینی است و غرور به معنای «غرور» است.

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0:9 توسط m.z| |

ه دیگران امید هدیه بدهیم

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت . هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........


در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده


است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست.


با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز**** با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چيني

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت







نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 12:39 توسط m.z| |

 وطنم پاره تنم ..هنگامی که پا از در خانه به بیرون گذاشتم تو هیچ گاه پنجره هایت را نبستی چرا که می ترسیدی مبا دا موقغعی که می آیم صدایم نشنوی..هیچ گاه چراغ هایت را خاموش نکردی

مبادا من در آن تاریکی ببینی. از آن موقعی که از پیش تو رفتم هیچ گاه روی خوش زندگی را ندیدم

..حتی برای یک لحظه.چه می شد بر می گشتم در آغوشت شب ها با لالایی هایت خوابم می برد

..بادست نوازشت.. با بوسه ی که برپیشانی ام می زدی ومی گفتی شب بخیر خوب بخوابی.اچرا نمی شود چرا این خاطره ها دوباره به حقیقت نمی پیوندد به خدا قسم از موقعی که از پیش تو رفتم انگار مرا از پیش مادرم جدا کردند

تو را اگر بیشتر از مادرم دوست نداشته باشم به خدا کمتر از او هم دوست ندارم .ازخدا یکم چیز می خواهم

فقط آنکه یک با بوی وطنم را خس کنم..خاکش را ببوسم..پا در آن بگذارم ..احساس غرورکنم..سر افرازی

سر بلندی .می دانم وقتی بیایم تو هم خوش حال می شوی در آغوشم می گیری..حتی نمی گذاری دیگر بری یک لحظه از کنارت بروم.

 دیگر شب ها با لالایی تو می خوابم می برد..با دست نوازشت با بوسه ای بر پیشانیام می زنی

همیشه به آنهای کعه در خانه هایشان به سر می برند حسودی ام می شود چون در کنار مادرشان هستند

کنار تمام اعظای خانواده اشان. مطمئن هستم که حتی اگر آنهابد ترین زنگی را هم داشته باشند بارز هم خوشبخت هستند

 چون هیچ گاه احساس غربت و سر افکنگی نمی کند.دوست دارم وقتی پا درخاکت بگذارم خاکت را سجده کنم

همه بفهمند که من آمده ام ..می خواهم فریاد بزنم که دوستت دارم بیشتر از هر چیز این دنیا و تنها خواسته ام از خدا

. این است که خدایا وطنم را به من باز گردان با همه خوبی و بدی هایش چون دوستش دارم..

     به زاده گاهم باز خواهم گشت.                           آری انسان در نهایت شبیه رویاهایش می شود.

 

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 20:39 توسط m.z| |

 

 

یادت بخیر میهن زیبا زمین من
آ سایش روان و بهشت بر ین من
هر چه که داشتم به جهان از تو داشتم
آ رامش و سعا د ت د نیا و دین من
زانروز که ترک کرده ام ای مهربان ترا
هر گز نشد سعادت و شادی قرین من
با زرق و برق غرب نبردم ترا ز یاد
ای از همه جهان به نظر بهترین من
نفرین حق به جنگ و تجا وز که عاقبت
ویرانه شد تمام سما و زمین من
برخاک تیره شد همه آن لحظه های شاد
من ماندم و تنها یی قلب حزین من
عمریست دل بیاد تو بیمار و خسته است
دیدار توست چاره روح غمین من
این التجا مدام بود از خدا مرا
تا باز خاک پاک تو بوسد جبین من
جا وید باد نام تو بر تارک زمان
ای ما در مقدس مرد آفرین من
دارد (بهانه) حرمت خاک تو تا ابد
افغانستان زمین وطن نازنین من!


 

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 20:32 توسط m.z| |

نمی دانم به جرم چیدن کدامین سیب سرخ.......

از بهشت وجودت رانده شده ام؟........

و طنم،گر چه از تو تنها نامی شنیده ام........

ولی عطر وجودت با بند بند وجودم در آمیخته.......

وطنم،روزی به سویت خواهم آمد.....

با کوله ای پر از درد و رنج......

با زخم های ناسوری که غربت بر پیکر نیمه جانم به یادگار نهاده.......

آری روزی باز خواهم گشت......

تا رنجنامه ی قطور غربتم برای همیشه به پایان رسد.......

پس آغوش بگشا ای وطن......

و مرا همچون مادر جدا مانده از فرزند در آغوش گیر......

و بر زخم های عریان جسم و روحم مرهم باش......

آری روزی باز خواهم گشت......

و پروانه صفت بر گرد کعبه وجودت صد بار طواف خواهم کرد......

و بر بلندای، بیکران بامداد پر مهرت......

عظمت خورشید نقاشی می کنم.......

تا مرهمی باشد از صداقت و لبخند........

بر کهنه زخم های مظلوم پیکرت.......

آری روزی باز خواهم گشت......

و تیرگی ها را از وجودت پاک خواهم کرد......

وبه جای آن،خواهم نوشت.......

روشنایی،عشق،امید......

آری روزی باز خواهم گشت........

و با هم خورشید را بوسه خواهیم زد......

و بر آن خواهیم نوشت......

ما آمده ایم،تا تو را میان فرزندان آدم قسمت کنیم......

تا هر چه تاریکی است،روشن......

هر چه تلخی است، شیرین......

هر چه جدایی است،وصل....

و همه ی رنگ ها بی رنگ شوند.......

تا فرزندانمان فارغ از هر رنگ......

طعم شیرین زندگی در بهشت وطن را بچشند........

و آن گاه دوباره متولد خواهم شد......

و این بار زندگی زیباست.......

                                                                آری روزی به سویت خواهم آمد ای وطنم .......


نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 20:46 توسط m.z| |

 

ای دیار گمنام ! ای آشیانه ی نیم سوخته ی کبوتران بی گناه

و ای سرزمین نسل مظلوم ! قرنی است که تو را از یاد برده اند،

و سالیانی است که مظلومانه ترین موسیقی غم از تو به گوش میرسد.

اما من هر صبح و شام  دشت های سرسبز ،رودهای خروشان،

کوه های پرشکوه،دره های پیچ در پیچ،آفاب روشن و آسمان نیلگون تو را

در آیینه ی خاطر خویش به نظاره می نشینم و در پشت چهره ی غبارآلود

و فرسوده ات،غرور،عظمت و افتخارات دیرینه ی تو را جستجو میکنم.

سالهاست که تو را مجروح می بیینم و همچنان زخمهایت را بی مرحم!

و اینک با خدای خویش عهد میبندم که زخم های تو را با دستان خویش

و در سایه ی توکل به خدای مهربان،تلاش و رنج پی گیر،مرهم گذارم.

با خدای خویش عهد میبندم که برای آبادانی و عظمتت

لحظه ای آرام نگیرم و بار دیگر کتاب افتخارات تو را ورق بزنم.

خداوندا  از تو میخواهم که مرا یاری کنی.

تو میهن همیشه جاوید منی!

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 15:17 توسط m.z| |


Design By : Night Skin